اولین و آخرین - و - داستانی از یک نور
اولین و آخرین
و پس از اینکه انسان را خلق کرد به خودش تبریک گفت به عنوان بهترین خلق کنندگان...
پس بنگر... چیست این انسان
اما اکنون چیست.؟ ... خاموش است... تمام قدرت های او خاموش شده ، زیرا گناهانش زیاد شده
انسان، تمامی انسانها در وجود خود قدرت های زیادی دارند... طی الارض،چشم بصیرت،قدرت حرکت دادن اجسام با ذهن و... خیلی بیشتر.
پس... با چنین قدرت هایی که انسان دارد به راستی که اشرف مخلوقات است و خدایی جز خدای یکتا،خالق آسمان ها و زمین ندارد.
سپاس الله را... که اوست اولین و آخرین

داستانی از یک نور
مادری بود تنها ، یک شب او مریض بود، بسیار شدید،چنان که در بستر مریضی از درد به خود می پیچید...
شب بود و دکتر در مطب خود ...
در اتاق مطب به شدت باز شد و دختر بچه ای نه ساله در حالی که گریان بود وارد مطب دکتر شد
و گفت: دکتر تو رو به خدا بیا بریم به مادرم کمک کن. اون داره میمیره. تو رو خدا کمکش کن. اون از تب داره می سوزه.
دکتر گقت: چرا اینجا نیاوردیش من سرم شلوغه و نمی تونم بیام ، اصلا چرا تو تنها اومدی مگه کسی رو نداری؟
او گفت: نه دکتر ، مادرم و من تنها زندگی می کنیم. ما کسی رو نداریم و در حالی که اشک از چشمانش فرو می ریخت و بغض در صدای دختر بچه جاری بود. دکتر به رحم آمد و دلش برای کودک و مادر او سوخت، پس به خانه آنها رفت و تا صبح کنار مادر او بود و او را مداوا کرد و توانست حال او را خوب کند. صبح که شد مادر چشمانش را باز کرد و دکتر را در کنار خود دید و تعجب کرد و از او به خاطر نجات جانش تشکر کرد، اما دکتر گفت: تو باید از دختر کوچولوی خودت تشکر کنی که منو با گریه و زاری وادار کرد برای معالجه ی مادرش به اینجا بیایم...
مادر بسیار تعجب کرد و خشکش زد و در حالی که قادر به سخن گفتن نبود به آرامی گقت: من که کودکی ندارم . بچه من در 4 سالگی مرده است و او اصلا دختر نبود...
در این هنگام دکتر تکه کاغذی را بالای سر مادر بیمار می بیند که روی آن نوشته شده:
مرسی دکتر، از اینکه مادری تنها و بیمار را نجات دادی... من یک پری بودم
دکتر با دیدن این نوشته خشکش می زند و در همانجا دستانش را به سوی آسمان گرفته و می گوید:
خدا یا تو را شکر


